سلامی به رنگ پاییز .
امروز نمی دونم چی می خوام بنویسم . فقط می دونم می خوام بنویسم . از چی ؟ هم می دونم هم نمی دونم .
خیلی جام تنگه . دارم تو این یه ذره جا خفه میشم . کاش جای من اون بالا وسط آسمون بود . تنهام . تو این زندون تنهام . نه یه نفر میاد ملاقاتی نه یه نفر نامه میده . نمی خوام کسی بپرسه حالم چطوره . می خوام یکی بیاد بگه حالش چطوره ؟ تو تموم روزایی که زنده بودم همش چشام به در بود . حالا چی ؟ من خودمو کشتم . من اونو تو خماری فروختم . وای خدایا! سزای من مرگِ ، عذابِ ، بدبختی و سختیه . خدایا من خودمو خیلی وقته کشتم . می دونم دیگه نمی تونم منِ سابقو زنده کنم ولی کمکم کن . کمکم کن تا بتونم این بچه کوچیک و بی گناه رو بزرگ کنم . دعا کن بتونم شبیه من سابقش کنم . خدایا دلمو بهم برگردون . دوباره می خوام باهاش زندگی کنم . قول میدم . قول میدم حواسم بهش باشه . دیگه با هیچی عوضش نکنم . قول میدم تو خماری نفروشمش . خدایا اصلا قول میدم دیگه خمار نباشم . نه قول میدم دیگه جز تو خمار هیچی نباشم . خدایا من به بزرگیات ، به محبتت ، به خنده هات ، به نوازشات معتاد شدم . خدایا بدجوری خمار خنده هاتم . خدایا بدی کردم . خدایا تو خندیدی به من ولی من بهت اخم کردم . خدایا تو بزرگی کردی من با حقارتم مسخرت کردم . خدایا تو محبت کردی و من ... من ... من مثل سگ پاچتو گرفتم . خدایا تو منو نوازش می کردی من سرمو رو پای یکی دیگه گذاشتم خوابیدم . حالا برگشتم . اومدم در خونت . تورو به علی درو باز کن . خستم . نای پشت در موندن ندارم . خدایا درموندم . خدایا در باز کن نذار از اینجا منو ببرن . خب بابا بی معرفت لااقل نگام بکن . یعنی انقدر بیزاری ؟ وای بر ما . خدایا من با تو چی کار کردم که اینجوری داری جوابمو میدی ؟ خدایا از سر تقصیرات این دل نادون بگذر . خره . به جون تو خدا نمی فهمه . خدایا دستمو بگیر می خوام پاشم . می خوام رو پای خودم وایسم ...
چرا ولم کردی ؟ می خواستی بخورم زمین ؟ می خواستی بهم حالی کنی هنوز محتاجتم ؟ بابا دیوونه ای تو . من یه ساعت دارم زر می زنم می گم دستمو ول نکن . بعد تو مثل گاو ولم کردی رفتی ؟
خدا جون شرمنده . این بچه نفهمه . نمی فهمه تو با این کارا می خوای مرد بارش بیاری . تو ناراحت نشو .
درو باز کن .
خدا : بیا تو
دل : می تونم ؟
خدا : اگه نتونی خودم کمکت می کنم . تو سعیتو بکن .
دل : خیلی ضعیفم
خدا : میدونم ، دستتو بده به من
دل : مرسی . وقتی دستمو میگیری دیگه تو پاهام احساس ضعف نمی کنم .
خدا : از بس خوبی .
دل : چرا گذاشتی برم ؟
خدا : باید می رفتی . هیچکسو به زور نگه نمی دارم . شماها آزادین . هر وقت خواستین برین . هر وقت خواستین بیاین . فقط امیدوارم دیر نیاین .
دل : چرا انقدر درو دیر باز کردی ؟ دیگه داشتم ازت ناامید می شدم . فکر کردم یار تازه پیدا کردی . فکر کردم منو واسه همیشه یادت رفته .
خدا : نه پسر . این حرفا چیه می زنی ؟ مگه من مثل شماهام که هی برم دنبال یار دیگه شایدم دلدار دیگه . مگه من مثل تو بی وفام . با معرفت تو منو فروختی . بامرام تو رفتی دیگه پیدات نشد تا امروز . از دستت ناراحت بودم واسه همین یه خورده دیر درو باز کردم تا مطمئن بشم اومدی بمونی یا نه ؟ . می خواستم مطمئن مبشم اگه اومدی بمونی و دیگه نمیری اونوقت درو برات باز کنم .
دل : تو خیلی مهربونی .
خدا : واسه همینه بهم می گن خدا.
دل : خیلی خستم . تو این روزا که رفتم حتی یه بارم نخوابیدم .
خدا : سرتو بذار روی پام . موهاتو ناز می کنم و تو آروم بخواب .
دل : برام قصه بگو مثل قدیما.
خدا : یکی بود یکی نبود . یه بنده بود . بی وفا بود . خوابت برد ؟ آخی چقدر خسته بودی . کاش همه ی اونایی که رفتن دوباره مثل تو برگردن . آروم بخواب گلم . من کم تحملم .
( این نوشترو امروز توی NA از زیر بالش یکی از بچه ها برداشتم . اون واسه همیشه مارو تنها گذاشت . رفت تا به عشقش برسه . منم تصمیم گرفتم نامه یا نوشتشرو بدون تغییر براتون بنویسم . خوش به حالش . رو پای کی خوابید .)
الهی ، پایی ده که نرود راهی جز راه تو .
الهی ، دستی ده تا دراز نشود روبروی جز تو .
الهی ، چشمی ده تا نبیند جز زیبایی تو .
آمین