X
تبلیغات
بازی عروس و داماد

بازی عروس و داماد

کی می دونه بازی عروس دوماد چه بازی گریه داریه ؟ قول میدم بازی عروس دوماد آخرین پستم باشه

عزیزم نقطه سر خط

عزیزم تازه شروع شد . بازی من و عروس درد .

ولی نه . نقطه سر خط . یکی داره داد میزنه . نرو ! رسیدی به آخر خط . جلوتر مرگه نرو .

دستام رو پیشونیمه ...

وقتی به نوشته های بالا نگاه می کنم هیچی جز چرند پرند نمی بینم .

سینا میگه تمرکز نداری . افکارت پریشونه . ۲ روز از آگاهی اومدم بیرون . دیروز که همش زیر سرم بودم . حالا هم خودمو تو اتاقم حبس کردم تا پف صورت و دست و پام کم بشه .

از سایه ها فرار می کنم .

همه چیز سایست . از بچگی بهمون می گفتن اگه نور نباشه سایه هم نیست . پس پیش خودم فکر می کردم دلیل بودن سایه وجود نوره . ولی حالا هر چی دنبال نور می گردم . نمی بینم . یعنی این همه سایه خود به خود دور و ورم درست شدن ؟ یعنی قانون طبیعت عوض شده . از توی خونه می رم بازار . رو تختم دراز کشیدم . آدما نقاباشونو بر نمی دارند ؟ نه بر نمی دارند . چرا ؟ آخه دوست ندارند مثل تو باشن . یه نگاه تو صورتت بنداز . این همه پف واسه چیه ؟ واسه اینکه از پشت نقاب داد زدم . خب احمق واسه همین کسی نمی خواد بدون نقاب باشه .

 

بازم نوشته های بالا رو می خونم . همش حرفای نا مفهومه مغزمه . بهتره واسه همیشه از اینجا برم .

عروس بر لبان داماد بوسه  زد . ناگاه فریاد آمد عروس به دنیای نا تمام مرگ خوش آمدی

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:42  توسط علی  | 

بازداشت، به جرم حرف سیاسی

سلام . آخی بعد از یک ماه آزاد شدم . ولی اون علی ذلیل مرده که الهی خبرشو واسم بیارن هنوز تو بنده. ما رفتیم جلسه NA ولی اون ذلیل مرده یهو قاط زد و هرچی بد و بیراه بلد بود به دولت و حکومت داد . چرا ؟ چون اعتقاد داره دولت خودش توزیع کننده مواد مخدره . چرا ؟ چون می خواد جوونای ما با مواد مخدر درگیر بشن و کاری به کثافت کاریه دولت و دولت مردامون نداشته باشن. منم فقط واسه آروم کردن اون دیوانه حرفاشو تایید کردم چون احساس کردم اگه با حرفاش مخالفت کنم سرمو درسته می بلعه. گذشت ۲ روزی گذشت و داشتیم با هم طرفای پارک ساعی داشتیم قدم می زدیم . یه زانتیای مشکی شیشه کاملا دودی جلو پامون ترمز کرد، یه غول جلو پامون پیاده شد به علی گفت : علی آقا؟ علی گفت بفرمایید. گفت: شما تو NA  فعاليت مي كنين ؟ كمپ ترك اعتياد دي؟ عليم يه نگاه به من كرد و گفت : بله . اگر امري هست بنده در خدمتم . يارو هم نه گذاشت نه برداشت يه چك سيلي زد زير گوش علي گفت دفعه ي آخرت باشه در مورد مسائلي كه به تو ربطي نداره صحبت مي كني . تا اومديم از شوك در بيايم و به خودمون بيايم ۳ نفر كردنمون تو ماشين و دستامونو بستن . بردنمون آگاهي تو بازداشتگاه هر بلايي كه فكر كنين سرمون اوردن . سهميه غذاي ما انفرادي كشا روزي يه تخم مرغ با يه نون لواش و يه ليوان آب بود .  بدترين حرفا و توهينارو شنيديم . تا دلتون بخواد شكنجه كشيديم تا به چيزي كه نبوديم اعتراف كنيم . من كه دهنم قرص فقط مي گفتم من كاري نكردم . حرفيم نزدم . بعد از كلي تحقيق كه كردن مارو بردن توي يه اتاق دو، سه تا پس گردني و تو گوشي زدن بعد گفتن دفعه ي آخرت باشه كه حرفاي چرند اين رفيق ديوث و قرمساقتو تاييد مي كني . آزادي . شانس آوردي بچه . وگرنه الان جات پيش اون بچه پروي مثلا ميهن پرست بود.

اگه تا الان قصه هيچي از علي نگفتم چون منم مثل شماها ازش بي خبرم. اميدوارم دوباره بتونم ببينمش . مثل قديما سالم و پر انرژي و اميدوارم دوباره بياد بيرون از اون سگ دوني ( چون واقعا مثل سگ باهامون بر خورد مي كردند) و باهم واسه ترك دادن بيماران مبتلا به بيماريه اعتياد تلاش كنيم.

وقتي فكر مي كنم با مني كه به اعتقاد خودشون بي گناه اونجوري برخورد كردن با علي چه برخوردي داره ميشه .

از همتون مي خوام واسه آزادي علي دعا كنين.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 22:45  توسط سینا  | 

بوسه _ دوازده سالگی

بوسه

وقتی پسر مرا بوسید ۱۲ سال داشتم . صبح روز بعد تشگم روی نرده های بالکن بود و مادرم مرا سرکوفت می زد که فردا پس فردا باید به خانه ی شوهر بروم ولی من هنوز خودم را خیس می کنم .

دوازده سالگی

خواهر بزرگم در هفده سالگی ازدواج کرد و در چهل سالگی مرد . او دو دختر دوقلوی هشت ساله داشت که کاملا شبیه خودش بودند . خواهر دومم در بیست و هفت سالگی ازدواج کرد و در چهل سالگی مرد . او یک دختر و یک پسر داشت . خواهرم می گفت : دخترش خیلی شبیه من است . من در دوازده سالگی مردم، وقتی هنوز خواهرهایم ازدواج نکرده بودند .

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:25  توسط علی  | 

 

به چه قـیمـتی گذشـتی از شـبای خیس مـهـتاب

چی گذاشتیم از من و تو به جز آرزوی بر آب

بـه چـه قـیـمتی غرورُ سـر راهمـون کشـیدیــم

چـرا لحـظه هـای بـا هم بـودنـامـونـو نـدیـدیـم

خوب من ما هر دو باختیم توی این بازی بیخود

هر دو تامونم کم گذاشتیم که ترانه هامونم مرد

چیزی از لحظه نمونده من و تو لحظه رو کشتیم

حکم اعدام دلامون با غرورمون نوشتیم

 

اگه دوسم نداری به روم نیار

یه چیزی از غرورم واسم بذار

نذار تو فکر تنهایی گم بشم

نذار حرف و حدیث مردم بشم

 

دلمو اینقده نشکن آخه این دل عاشقت بود

له نکن این قلب خونو آخه روزی لایقت بود

دلمو اینقد نسوزون مگه چی مونده از این دل

رفتی و با بی وفاییت زدی مهر نحس باطل

تو که دوست نداشتی باشی چرا آتیشم کشیدی ؟

اون که تو خودخواهیات مرد دل من بود تو ندیدی

از تو خونه وجودم به چه آسونی پریدی

ریختن غرور این مردُ نه دیدی ، نه شنیدی

 

اگه دوسم نداری به روم نیار

یه چیزی از غرورم واسم بذار

نذار تو فکر تنهایی گم بشم

نذار حرف و حدیث مردم بشم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 13:35  توسط علی  | 

قصه خدا و دل من

سلامی به رنگ پاییز .

امروز نمی دونم چی می خوام بنویسم . فقط می دونم می خوام بنویسم . از چی ؟ هم می دونم هم نمی دونم .

خیلی جام تنگه . دارم تو این یه ذره جا خفه میشم . کاش جای من اون بالا وسط آسمون بود . تنهام . تو این زندون تنهام . نه یه نفر میاد ملاقاتی نه یه نفر نامه میده . نمی خوام کسی بپرسه حالم چطوره . می خوام یکی بیاد بگه حالش چطوره ؟ تو تموم روزایی که زنده بودم همش چشام به در بود . حالا چی ؟ من خودمو کشتم . من اونو تو خماری فروختم . وای خدایا! سزای من مرگ‌ِ ، عذابِ ، بدبختی و سختیه . خدایا من خودمو خیلی وقته کشتم . می دونم دیگه نمی تونم منِ سابقو زنده کنم ولی کمکم کن . کمکم کن تا بتونم این بچه کوچیک   و بی گناه رو بزرگ کنم . دعا کن بتونم شبیه من سابقش کنم . خدایا دلمو بهم برگردون . دوباره می خوام باهاش زندگی کنم . قول میدم . قول میدم حواسم بهش باشه . دیگه با هیچی عوضش نکنم . قول میدم تو خماری نفروشمش . خدایا اصلا قول میدم دیگه خمار نباشم . نه قول میدم دیگه جز تو خمار هیچی نباشم . خدایا من به بزرگیات ، به محبتت ، به خنده هات ، به نوازشات معتاد شدم . خدایا بدجوری خمار خنده هاتم . خدایا بدی کردم . خدایا تو خندیدی به من ولی من بهت اخم کردم . خدایا تو بزرگی کردی من با حقارتم مسخرت کردم . خدایا تو محبت کردی و من ... من ... من مثل سگ پاچتو گرفتم . خدایا تو منو نوازش می کردی من سرمو رو پای یکی دیگه گذاشتم خوابیدم . حالا برگشتم . اومدم در خونت . تورو به علی درو باز کن . خستم . نای پشت در موندن ندارم . خدایا درموندم . خدایا در باز کن نذار از اینجا منو ببرن . خب بابا بی معرفت لااقل نگام بکن . یعنی انقدر بیزاری ؟ وای بر ما . خدایا من با تو چی کار کردم که اینجوری داری جوابمو میدی ؟ خدایا از سر تقصیرات این دل نادون بگذر . خره . به جون تو خدا نمی فهمه . خدایا دستمو بگیر می خوام پاشم . می خوام رو پای خودم وایسم ...

 

چرا ولم کردی ؟ می خواستی بخورم زمین ؟ می خواستی بهم حالی کنی هنوز محتاجتم ؟ بابا دیوونه ای تو . من یه ساعت دارم زر می زنم می گم دستمو ول نکن . بعد تو مثل گاو ولم کردی رفتی ؟

 

خدا جون شرمنده . این بچه نفهمه . نمی فهمه تو با این کارا می خوای مرد بارش بیاری . تو ناراحت نشو .

 

درو باز کن .

خدا : بیا تو

دل : می تونم ؟

خدا : اگه نتونی خودم کمکت می کنم . تو سعیتو بکن .

دل : خیلی ضعیفم

خدا : میدونم ، دستتو بده به من

دل : مرسی . وقتی دستمو میگیری دیگه تو پاهام احساس ضعف نمی کنم .

خدا : از بس خوبی .

دل : چرا گذاشتی برم ؟

خدا : باید می رفتی . هیچکسو به زور نگه نمی دارم . شماها آزادین . هر وقت خواستین برین . هر وقت خواستین بیاین . فقط امیدوارم دیر نیاین .

دل : چرا انقدر درو دیر باز کردی ؟ دیگه داشتم ازت ناامید می شدم . فکر کردم یار تازه پیدا کردی . فکر کردم منو واسه همیشه یادت رفته .

خدا : نه پسر . این حرفا چیه می زنی ؟ مگه من مثل شماهام که هی برم دنبال یار دیگه شایدم دلدار دیگه . مگه من مثل تو بی وفام . با معرفت تو منو فروختی . بامرام تو رفتی دیگه پیدات نشد تا امروز . از دستت ناراحت بودم واسه همین یه خورده دیر درو باز کردم تا مطمئن بشم اومدی بمونی یا نه ؟ . می خواستم مطمئن مبشم اگه اومدی بمونی و دیگه نمیری اونوقت درو برات باز کنم .

دل : تو خیلی مهربونی .

خدا : واسه همینه بهم می گن خدا.

دل : خیلی خستم . تو این روزا که رفتم حتی یه بارم نخوابیدم .

خدا : سرتو بذار روی پام . موهاتو ناز می کنم و تو آروم بخواب .

دل : برام قصه بگو مثل قدیما.

خدا : یکی بود یکی نبود . یه بنده بود . بی وفا بود . خوابت برد ؟ آخی چقدر خسته بودی . کاش همه ی اونایی که رفتن دوباره مثل تو برگردن . آروم بخواب گلم . من کم تحملم .

( این نوشترو امروز توی NA  از زیر بالش یکی از بچه ها برداشتم . اون واسه همیشه مارو تنها گذاشت . رفت تا به عشقش برسه . منم تصمیم گرفتم نامه یا نوشتشرو بدون تغییر براتون بنویسم . خوش به حالش . رو پای کی خوابید .)

الهی ، پایی ده که نرود راهی جز راه تو .

الهی ، دستی ده تا دراز نشود روبروی جز تو .

الهی ، چشمی ده تا نبیند جز زیبایی تو .

آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 14:42  توسط علی  | 

سند آزادی

همه چیز از زایمان مادر مینا شروع شد . مینا صاحب یک داداش کوچولو شده بود و برای بچه های کلاس شیرینی آورده بود . خانم کلاس اول خودش را موظف دید در پاسخ یکی از بچه های کلاس ، که بچه را از کجا آورده اند ، درباره ی بارداری و زایمان ساده و مفصل توضیح بدهد . رعنا که به خانه آمد ، سرش را روی شکم برآمده ی مادرش گذاشت و با داداش کوچولوش سلام و احوالپرسی کرد.

مادر زایمان کرد ، اما بدون داداش کوچولو به خانه بازگشت ، و به رعنا گفت داداش کوچولوش مرده است .

پدر سه ماه بعد ، بعد 4 سال از زندان آزاد شد . رعنا از هر دری برای پدرش حرف زد ، و از مرگ داداش کوچولویش .

مرد دو هفته بعد از آزادی ، زنش را خفه کرد . در مراسم چهلم زنش فهمید پولی که با آن رضایت شاکیانش جلب شده ، ثمره ی اجاره ی رَحِمِ زنش به یک زوج بدون بچه ی پولدار بوده است .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 21:47  توسط سینا  | 

مرتضی

چند روز پیش  دلم خیلی برای بچه های NA تنگ شده بود . بی خبر رفتم یه سر بهشون بزنم . وقتی رفتم دیدم خیلی از بچه ها عوض شدن . نشسته بودم تا یکی از دوستام که همینجا با هم آشنا شده بودیم بیاد . توی فکر بودم . دیدم یه جوون 18 سالرو آوردن واسه ترک . حالش زیاد خوب نبود (خیلی وقت بود واسه مشکلات زندگیم دیگه کاری با این جور بچه ها نداشتم . خودم سرم خیلی شلوغ بود و به کارای روزمرم نمی رسیدم . چه برسه به اینکه واسه NA  وقت بزارم) دیدم مصطفی که خودش تازه 1 ساله 4 ماهه ترک کرده اومده می خواد راهنمای این بچه بشه . دلم سوخت تا حالا هرکسی که مصطفی خواسته بود ترکش بده دوباره برگشته بود و آلوده شده بود . نه اینکه مصطفی آدم بدی باشه ولی تجربه ی خوبی نداشت نمی تونست زیاد کمکشون کنه . بلند شدم با مصطفی احوالپرسی کردم آمار همون پسر که تازه آورده بودنشو ازش گرفتم . مصطفی یه نگاه بهم کرد گفت: علی آقا چی شده از اینورا ؟ هیچی نگفتم . رفتم بالا سره اون پسره وایسادم . نگاش کردم . سعی کردم دلم براش نسوزه . آروم بهم گفت : تو هم می خوای ترک کنی ؟ بهش گفتم : نه من یه بار ترک کردم . می خوای کمکت کنم ترک کنی ؟ آروم گفت: من خودم معتاد نشدم، برادرم به زور بهم داد بکشم ، حالا هم اینا آوردن ترکم بدن . گفتم: مادرته ؟ گفت: نه دیشب که خمار بودم خواستم کیفشو بزنم خفتم کرد، حالا هم آورده ترکم بده . باورم نمی شد هنوز از این جور آدما تو تهران باشن . رفتم پیش زنه گفتم خانوم ببخشین چندتا سوال ازتون دارم . اومد طرفم ، روسریشو صاف کرد گفت: شما راهنمایشی ؟ گفتم نه ، آره منم . گفت حواست بهش باشه خیلی بچس و خیلیم از برادرش می ترسه . گفتم این چیزا مهم نیست . مهم اینه که خودش بخواد ترک کنه . اگه نخواد هزاریم وقت و توان بزاریم بی فایدست . گفت: خودش می خواد . برگشتم گفتم : عمو مرتضی چند ساله و چی مصرف می کنی ؟ گفت 1 سال شیره ، 2 سالم شیشه و کراک . یخ کردم . باورم نمی شد از 15 سالگی اعتیاد داشت . درست عین خودم . یاد بدبختیا و تنهاییهای خودم موقع ترک افتادم . چقدر از مواد فروشای محلمون چاقو و کتک خوردم . تو گذشته ی خودم بودم . دکتر رضایی اومد تا منو دید زد پشتم گفت کجایی پسر ؟ کم پیدایی . خیلی دست تنها بودم تو این چند وقت . بعد با طعنه بهم گفت علی 4 سال پیش که اومدی ترک کنی جوونترین بودی . حالا 3 ، 4 نفر از تو جوونترشم اومدن . 16 سالشه از 13 سالگی به ترامادولو شیره اعیاد داشته . روت کم شد ؟ گفتم دکتر کجاست ؟ گریم گرفته بود . چقدر جامعه بد شده . حالم از این همه کثافت و کثیفی جامعه بهم می خورد . دیگه نمی شد به آدمای این شهر اعتماد کرد . رفتم دیدمش . هیچی نداشت . فقط چندتا استخون بود . هنوز سیبیلاش کرک بود . خیلی بچه بود . دلم کباب شد . نه به حال اون . به حال بچه های تهران . یهو صدای جیغ و داد کل کمپ رو برداشت . با سرعت برگشتم تو راهرو . میخکوب شدم . مرتضی زیر سم کشی دووم نیاورد . کف راهرو افتاده بود و خون بالا آورده بود . آرووم رفتم بالا سرش دستمو گذاشتم رو شاهرگش . دیگه نمی زد . مرتضی قربونی بازی کثیف اجتماع شد . اون یه بچه بود . فقط یه بچه . ولی رفته بود . کاری از دستم بر نمی یومد . بلند شدم یه ملافه کشیدم روش . هیچکسو نداشت . پرستارا بردنش سرد خونه . هنوز با گذشت چند روز از اون اتفاق نتونستم باهاش کنار بیام  . واسه همین تصمیم گرفتم دوباره برگردم کمپ و به بچه ها واسه خلاصی از اعتیاد کمک کنم . دستام سرده . سرم گنگ . حوصله هیچکسو ندارم . حالم از مردای شهر بهم می خوره . وقتی تو خیابون می بینم یه معتاد گوشه خیابون افتاده و داره چرت می زنه ، وقتی نگاه متنفر مردم بهش می بینم  . دلم می خواد سر همه اون آدما داد بزنم بگم سهل انگاری من و شماست که این بدبخت به این روز افتاده . تو باید از خودت متنفر باشی نه  از این سیاه بخت . ولی حیف که کسی صدامو نمی شنوه . معتاد انگل جامعه نیست ، بیمار جامعست . اون جامعه رو کثیف نکرده ، بلکه جامعه کثیف ما اونو بیمار کرده . بیایم همه باهم به جای فرار کردن از این جور آدمای ضعیف بهشون واسه تولد دوباره کمک کنیم . دنیا اون روز قشنگه که هرکسی دست یه بیمار ، یه محتاج ، یه ضعیف رو گرفته باشه و بهش تو راه رفتن کمک کنه .

خدایا توانی ده که بتوانم تغییر دهم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم و درکی ده که تغییر ندهم آنچه را که نباید تغییر دهم .

آمین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 16:34  توسط علی  | 

آرزو

به دنیا که آمد ، پدرش النگوهای عروسی مادرش را فروخت ، قوچ چاق و چله ای را زمین زد و تمام در و همسایه و فامیل را نظری داد .

وقتی ۱۳ سالش بود ، کیف پول مادرش را دزدید . ۱۵ سالش تمام نشده بود که یک سیگاری تمام عیار شد . در ۱۷ سالگی یک نفر را کشت . خانواده اش تمام دار و ندارشان را فروختند تا توانستند دیه دخترک مقتول را بدهند . وقتی ۲۲ سالش بود یک تزریقی خیابان خواب شده بود و مادرش شب و روز دعا می کرد کسی اورا بکشد تا با پول دیه اش بتواند دختران دم بختش را شوهر بدهد.

یک شب برفی ، زیر یک پل به قتل رسید ٬ قاتلش جوان معتادی بود که ۷ روز بیشتر در زندان دوام نیاورد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 1:32  توسط سینا  | 

خیانت

ده سال پیش به دستور سازمان ، تقاضای انتقال به شهر کوچک مرزی کرده بود ، به دستور سازمان با یک دختر بومی ازدواج کرده بود ، اما از زندگیش راضی بود . هر سال با کمک دیگر رابطها چند عضو سازمان را از مرز رد می کرد یا به داخل کشور هدایت می کرد . زنش این کار را قاچاق عادی انسان می دانست .  

آنروز برادر زنش به محل کارش تلفن کرد و گفت خودش را به منزل برساند . منزلش یک قتلگاه کامل بود؛ زنش و عضوی از سازمان که قرار بود همان شب از مرز رد شوند با ضربات چاقو به قتل رسیده بودند .

برادر زنش به او گفت : او دیوث و قرمساق است و چشمش را بر همه چیز می بندد، او و قوم و قبیله اش نمی توانند این ننگ را تحمل کنند .

او به مرد گفت : تمام این ده سال زنش به او خیانت می کرده و مردهای بیگانه را در غیاب او به خانه می آورده است .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 16:29  توسط سینا  | 

وقتی فهمید قاتل زنش چه کسی است .

وقتی فهمید چه کسی قاتل زنش است ، خشمش یک جا فرو نشست .
زن پزشک ، زیبا ، خانواده دار و دوست داشتنی اش را یک ولگرد معتاد روانی کشته بود . همان جلسه اول دادگاه قاتل را بخشید . در پاسخ دیگران گفت : جان آدمها برابر نیست و این توهین به مرده ی زنش است که به ازای جان او ، این مردک را بکشند . همان شب به آیینی ترین شکل ممکن خودش را کشت .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:30  توسط سینا  |